تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٠١
كه يوسف در زندان ممنوع الملاقات بود، و او مىخواست از شاه و اطرافيان براى اين كار اجازه بگيرد.
اين سخن وضع مجلس را دگرگون ساخت، همگى چشمها را به ساقى دوختند، سرانجام به او اجازه داده شد كه هر چه زودتر دنبال اين مأموريت برود و نتيجه را فوراً گزارش دهد.
***
ساقى به زندان رفت، و سراغ دوست قديمى خود يوسف عليه السلام را گرفت، همان دوستى كه در حق او بىوفائى فراوان كرده بود، اما شايد مىدانست بزرگوارى يوسف عليه السلام مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند.
رو به يوسف عليه السلام كرده چنين گفت: «يوسف تو اى مرد بسيار راستگو، درباره اين خواب چه مىگوئى كه كسى در خواب ديده است، هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را مىخورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده» (كه دومى بر اولى پيچيده و آن را نابود كرده است) «يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا في سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ».
«شايد من به سوى اين مردم باز گردم، باشد كه آنها از اسرار اين خواب آگاه شوند» «لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ».
كلمه «النَّاس» ممكن است اشاره به اين باشد كه، خواب شاه به عنوان يك حادثه مهم روز، به وسيله اطرافيان متملق و چاپلوس، در بين مردم پخش شده بود، و اين نگرانى را از دربار به ميان توده كشانده بودند.
***
يوسف عليه السلام بىآن كه هيچ قيد و شرطى قائل شود و يا پاداشى بخواهد، فوراً خواب را به عالىترين صورتى تعبير كرد، تعبيرى گويا و خالى از هر گونه پرده