تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩٧
٤٤- گفتند: «خوابهاى پريشان و پراكنده است؛ و ما از تعبير اين گونه خوابها آگاه نيستيم»!
٤٥- و يكى از آن دو كه نجات يافته بود- و بعد از مدتى به خاطرش آمد- گفت: «من تأويل آن را به شما خبر مىدهم؛ مرا (به سراغ آن جوان زندانى) بفرستيد»!
٤٦- (او به زندان آمد، و چنين گفت:) يوسف، اى مرد بسيار راستگو! درباره اين خواب اظهارنظر كن كه هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر مىخورند؛ و هفت خوشه تر، و هفت خوشه خشكيده؛ تا من به سوى مردم بازگردم، شايد (از تعبير اين خواب) آگاه شوند!
٤- گفت: «هفت سال با جديت زراعت مىكنيد؛ و آنچه را درو كرديد، جز كمى كه مىخوريد، در خوشههاى خود باقى بگذاريد (و ذخيره نمائيد).
٤٨- پس از آن، هفت سال سخت (و خشكى و قحطى) مىآيد، كه آنچه را براى آن سالها ذخيره كردهايد، مىخورند؛ جز كمى كه (براى بذر) ذخيره خواهيد كرد.
٤٩- سپس سالى فرا مىرسد كه باران فراوان نصيب مردم مىشود؛ و در آن سال، مردم عصاره مىگيرند (و سال پربركتى است).
تفسير:
ماجراى خواب سلطان مصر
يوسف عليه السلام سالها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند، تنها كار او خودسازى، ارشاد و راهنمائى زندانيان، و عيادت و پرستارى بيماران، و دلدارى و تسلّى دردمندان آنها بود.
تا اين كه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد، نه تنها سرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت: