تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٨٧
تبرئه نمايد، «به يكى از آن دو رفيق زندانى كه مىدانست آزاد خواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اختيار خود (شاه) از من سخن بگو» تا تحقيق كند و بىگناهى من ثابت گردد «وَ قالَ لِلَّذي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْني عِنْدَ رَبِّكَ».
اما اين «غلام فراموشكار»- آن چنان كه راه و رسم افراد كمظرفيت است، كه چون به نعمتى برسند، صاحب نعمت را به دست فراموشى مىسپارند- به كلّى مسأله يوسف عليه السلام را فراموش كرد.
ولى تعبير قرآن اين است: «شيطان يادآورى او را نزد صاحبش از خاطر وى برد» «فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ».
و به اين ترتيب، يوسف عليه السلام به دست فراموشى سپرده شد، «و چند سال در زندان باقى ماند» «فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنينَ».
در اين كه ضمير «أَنْساهُ الشَّيْطان» به ساقى شاه بر مىگردد يا به يوسف عليه السلام، در ميان مفسران گفتگو است، بسيارى اين ضمير را به يوسف عليه السلام باز گرداندهاند.
بنابراين، معنى اين جمله چنين مىشود: شيطان ياد خدا را از خاطر يوسف عليه السلام برد و به همين دليل به غير او توسل جست.
ولى با توجه به جمله قبل، كه يوسف به او توصيه مىكند، مرا نزد صاحب و مالكت بازگو كن، ظاهر اين است كه ضمير به شخص ساقى باز مىگردد، و كلمه «ربّ» در هر دو جا، يك مفهوم خواهد داشت.
به علاوه، جمله «وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» (بعد از مدتى باز يادش آمد) كه در چند آيه بعد در همين داستان درباره ساقى مىخوانيم، نشان مىدهد فراموشكننده او بوده است، نه يوسف عليه السلام.