تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٨١
است كه در آغاز سخن گفتيم.
سپس يوسفِ با ايمان و خداپرست كه توحيد با همه ابعادش در اعماق وجود او ريشه دوانده بود، براى اين كه روشن سازد چيزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمىپذيرد چنين ادامه داد:
«اين علم و دانش و آگاهى من از تعبير خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است» «ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَني رَبِّي».
و براى اين كه تصور نكنند خداوند، بىحساب چيزى به كسى مىبخشد اضافه كرد «من آئين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند، و نسبت به سراى آخرت كافرند، ترك كردم و اين نور ايمان و تقوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است» «إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لايُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالآْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ».
منظور از اين قوم و جمعيت، مردم بتپرست مصر يا بتپرستان كنعان است.
***
من بايد از اين گونه عقايد جدا شوم؛ چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است، و به علاوه من در خاندانى پرورش يافتهام كه خاندان وحى و نبوت است، «من از آئين پدران و نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم» «وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائي إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ».
شايد اين اولين بار بود كه يوسف عليه السلام خود را اين چنين به زندانيان معرفى مىكرد، تا بدانند او زاده وحى و نبوت است، و مانند بسيارى از زندانيان ديگر كه در نظامهاى طاغوتى به زندان مىرفتند بىگناه به زندان افتاده است.
بعد به عنوان تأكيد اضافه مىكند: «براى ما شايسته نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم»؛ چرا كه خاندان ما، خاندان توحيد، خاندان ابراهيم عليه السلام