تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٨
«از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند، دو جوان بودند» «وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ».
و از آنجا كه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پيدا كند، احساسات ديگر او به كار مىافتد، تا مسير حوادث را جستجو و پيشبينى كند، و خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مىشود.
از همين رو، يك روز اين دو جوان كه گفته مىشود يكى از آن دو مأمور آبدارخانه شاه، و ديگرى سر پرست غذا و آشپزخانه بود، و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند، نزد يوسف عليه السلام آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود، و برايش عجيب و جالب مىنمود باز گو كرد.
«يكى از آن دو گفت: من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مىفشارم»! «قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَراني أَعْصِرُ خَمْراً».
«و دومى گفت: من در خواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مىكنم، و پرندگان آسمان مىآيند و از آن مىخورند» «وَ قالَ الآْخَرُ إِنِّي أَراني أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ».
و اضافه كردند: «ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز، كه تو را از نيكوكاران مىبينيم» «نَبِّئْنا بِتَأْويلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ».
در اين كه اين دو جوان از كجا دانستند يوسف عليه السلام از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد، در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى گفتهاند: يوسف شخصاً خود را در زندان براى زندانيان معرفى كرده بود كه از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد.
بعضى گفتهاند: سيماى ملكوتى يوسف نشان مىداد او يك فرد عادى