تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٦٨
بعضى در اينجا روايت شگفتآورى نقل كردهاند و آن اين كه: گروهى از زنان مصر كه در آن جلسه حضور داشتند به حمايت از همسر عزيز برخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند، و هر يك براى تشويق يوسف عليه السلام به تسليم شدن يك نوع سخن گفتند. «١»
يكى گفت: اى جوان! اين همه خويشتندارى و ناز براى چيست؟
چرا به اين عاشق دلداده، ترحم نمىكنى؟
مگر تو اين جمال دلآراى خيرهكننده را نمىبينى؟
مگر تو دل ندارى و جوان نيستى و از عشق و زيبائى لذت نمىبرى؟
آخر مگر تو سنگ و چوبى؟!.
دومى گفت: گيرم كه از زيبائى و عشق چيزى نمىفهمى، ولى آيا نمىدانى كه او همسر عزيز مصر و زن قدرتمند اين سامان است؟
فكر نمىكنى كه اگر قلب او را به دست آورى، همه اين دستگاه در اختيار تو خواهد بود؟
و هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است؟
سومى گفت: گيرم كه نه تمايل به جمال زيبايش دارى، و نه نياز به مقام و مالش، ولى آيا نمىدانى كه او زن انتقامجوى خطرناكى است؟
وسائل انتقامجوئى را كاملًا در اختيار دارد؟
آيا از زندان وحشتناك و تاريكش نمىترسى و به غربت مضاعف در اين زندان تنهائى نمىانديشى؟!.
تهديد صريح همسر عزيز به زندان و ذلت از يك سو، و وسوسههاى اين