تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٦٦
چشمها را خيره كند، در آن مجلس طلوع كرد، چنان واله و حيران شدند كه دست از پا و «ترنج» «١»
از دست، نمىشناختند.
مىفرمايد: «آنها به هنگام ديدن يوسف او را بزرگ و فوقالعاده شمردند» «فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ».
«و آن چنان از خود بىخود شدند كه (به جاى ترنج) دستها را بريدند» «وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ».
و هنگامى كه ديدند، برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مىدرخشد و رخسار معصومش از شدت حيا و شرم گلگون شده، «همگى فرياد بر آوردند نه، اين جوان هرگز آلوده نيست، او اصلًا بشر نيست، او يك فرشته بزرگوار آسمانى است» «وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَريمٌ». «٢»
در اين كه زنان مصر در اين هنگام، چه اندازه دستهاى خود را بريدند در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آن را به صورتهاى مبالغهآميز نقل كردهاند، ولى آنچه از قرآن استفاده مىشود اين است كه اجمالًا دستهاى خود را مجروح ساختند.
***
در اين هنگام، زنان مصر، قافيه را به كلى باختند، و با دستهاى مجروح كه از آن خون مىچكيد و در حالى پريشان، همچون مجسمههاى بىروح در جاى خود خشك شده بودند، نشان دادند كه آنها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند.
او از اين فرصت استفاده كرده، «گفت: اين است آن كسى كه مرا به خاطر عشقش سرزنش مىكرديد» «قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذي لُمْتُنَّني فيهِ».