تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٩
سرزمين مصر، زنان اشراف را به مجلس خاصى دعوت كند و داستان عشق خود را با صراحت و عريان بازگو نمايد.
آيا ترس از رسوائى، عزيز را وادار كرد كه در اين مسأله كوتاه بيايد؟ يا اين كه اصولًا براى زمامداران خود كامه و طاغوتيان، مسأله غيرت و حفظ ناموس چندان مطرح نيست؟ آنها آن قدر آلوده به گناه و فساد و بىعفتى هستند كه اهميت و ابهت اين موضوع، در نظرشان از بين رفته است.
احتمال دوم قوىتر به نظر مىرسد.
***
٣- حمايت خدا در لحظات بحرانى
درس بزرگ ديگرى كه اين بخش از داستان يوسف به ما مىدهد، همان حمايت وسيع پروردگار است كه در بحرانىترين حالات به يارى انسان مىشتابد، و به مقتضاى «يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِب» «١»
از طرقى كه هيچ باور نمىكرد روزنه اميد براى او پيدا مىشود، و شكاف پيراهنى، سند پاكى و برائت او مىگردد، همان پيراهن حادثه سازى كه يك روز، برادران يوسف را در پيشگاه پدر به خاطر پاره نبودن رسوا مىكند.
و روز ديگر، همسر هوسرانِ عزيز مصر را به خاطر پاره بودن.
و روز سوم، نور آفرينِ ديدههاىِ بىفروغِ يعقوب عليه السلام است، و بوى آشناى آن همراه نسيم صبحگاهى از مصر به «كنعان» سفر مىكند، و پير كنعانى را بشارت به قدوم موكب بشير مىدهد!.
به هر حال، خدا الطاف خفيهاى دارد كه هيچ كس از عمق آن آگاه نيست، و به هنگامى كه نسيم اين لطف مىوزد، صحنهها چنان دگرگون مىشود كه براى