تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٦
«و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده است، آن زن دروغ مىگويد و يوسف راستگو است» «وَ إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقينَ».
چه دليلى از اين زندهتر؛ چرا كه اگر تقاضا از طرف همسر عزيز بوده، او به پشت سر يوسف دويده است، و يوسف در حال فرار بوده كه پيراهنش را چسبيده، مسلماً از پشت سر پاره مىشود.
و اگر يوسف به همسر عزيز هجوم برده و او فرار كرده، يا رو در رو به دفاع از خويش برخاسته، مسلماً پيراهن يوسف از جلو پاره خواهد شد، و چه جالب است كه اين مسأله ساده يعنى پاره شدن پيراهنى، مسير زندگى بىگناهى را تغيير دهد و همين امر كوچك سندى بر پاكى او، و دليلى بر رسوائى مجرمى گردد!.
***
عزيز مصر، اين داورى را كه بسيار حساب شده بود پسنديد، و در پيراهن يوسف خيره شد، «و هنگامى كه ديد پيراهنش از پشت سر پاره شده (مخصوصاً با توجه به اين معنى كه تا آن روز دروغى از يوسف نشنيده بود) رو به همسرش كرده گفت: اين كار از مكر و فريب شما زنان است كه مكر شما زنان، عظيم است» «فَلَمَّا رَأى قَميصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظيمٌ».
***
در اين هنگام، عزيز مصر از ترس اين كه، اين ماجراى اسفانگيز برملا، و آبروى او در سرزمين مصر، بر باد رود، صلاح اين ديد كه سر و ته قضيه را به هم آورده و بر آن سر پوش نهد، رو به يوسف كرده گفت: «يوسف تو صرفنظر كن، و ديگر از اين ماجرا چيزى مگو» «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا».
سپس رو به همسرش كرده، گفت: «تو هم از گناه خود استغفار كن كه از