تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٥
مجازات او است، و اين تعبير حساب شده، در آن لحظهاى كه مىبايست آن زن دست و پاى خود را گم كند، نشانه شدت حيلهگرى او است. «١»
و باز اين تعبير كه اول سخن از زندان مىگويد، و بعد گوئى به زندان هم قانع نيست، پا را بالاتر مىگذارد و از «عذاب اليم» كه تا سر حد شكنجه و اعدام پيش مىرود، حرف مىزند.
***
يوسف عليه السلام در اينجا سكوت را به هيچ وجه جايز نشمرد، و با صراحت پرده از روى راز عشق همسر عزيز برداشت و گفت: «او مرا با اصرار و التماس به سوى خود دعوت كرد» «قالَ هِيَ راوَدَتْني عَنْ نَفْسي».
بديهى است در چنين ماجرائى هر كس، در آغاز كار به زحمت مىتواند باور كند، جوان نوخاسته بردهاى بدون همسر، بىگناه باشد، و زن شوهردار ظاهراً با شخصيتى، گناهكار، بنابراين، شعله اتهام، بيشتر دامن يوسف را مىگيرد، تا همسر عزيز را!.
ولى از آنجا كه خداوند حامى نيكان و پاكان است، اجازه نمىدهد اين جوان پارساى مجاهد با نفس، در شعلههاى تهمت بسوزد، قرآن مىفرمايد: «در اين هنگام شاهدى از خاندان آن زن گواهى داد، كه براى پيدا كردن مجرم اصلى، از اين دليل روشن استفاده كنيد: اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد، آن زن، راست مىگويد، و يوسف دروغگو است» «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبينَ».
***