تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢٤
به اين ترتيب كه: يوسف را سرانجام به مصر بردند، و در معرض فروش گذاردند، و طبق معمول چون تحفه نفيسى بود، نصيب «عزيز مصر» كه در حقيقت مقام وزارت يا نخست وزيرى فرعون مصر را داشت گرديد؛ چرا كه آنها بودند كه مىتوانستند قيمت بيشترى براى اين «غلام ممتاز از تمام جهات» بپردازند، اكنون ببينيم در خانه عزيز مصر چه مىگذرد؟
قرآن مىگويد: «كسى كه در مصر يوسف را خريد، به همسرش سفارش او را كرده گفت: مقام اين غلام را گرامى دار و به چشم بردگان به او نگاه نكن؛ چرا كه ما اميدواريم بهره فراوانى از اين كودك در آينده ببريم و يا او را به عنوان فرزند براى خود انتخاب كنيم» «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً». «١»
از اين جمله، چنين استفاده مىشود: عزيز مصر فرزندى نداشت و در اشتياق فرزند به سر مىبرد، هنگامى كه چشمش به اين كودك زيبا و برومند افتاد، دل به او بست كه به جاى فرزندى براى او باشد.
آنگاه اضافه مىكند: «اين چنين يوسف را، در آن سرزمين، متمكن، متنعم و صاحب اختيار ساختيم» «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ».
اين «تمكين» در ارض، يا به خاطر آن بود كه آمدن يوسف به «مصر» و مخصوصاً گام نهادن او در محيط زندگى «عزيز مصر»، مقدمهاى براى قدرت فوقالعاده او در آينده شد.
و يا به خاطر اين كه زندگى در قصر عزيز قابل مقايسه با زندگى در قعر چاه نبود، آن شدت تنهائى، گرسنگى وحشت كجا، و اين همه نعمت و رفاه و آرامش