تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢١
است كه صاحبان اين چاه در اختيار ما گذاشتهاند تا براى آنها در مصر بفروشيم.
ديگر اين كه: بعضى از برادران يوسف كه براى خبر گرفتن از او و يا رسانيدن غذا به او گاه و بىگاه به كنار چاه مىآمدند، هنگامى كه از جريان با خبر شدند، برادرى يوسف عليه السلام را كتمان كردند، تنها گفتند: او غلام ما است، كه فرار كرده و در اينجا پنهان شده، و يوسف را تهديد كردند كه، اگر پرده از روى كار بر دارد، كشته خواهد شد.
ولى تفسير نخست از همه نزديكتر به نظر مىرسد.
و در پايان آيه مىخوانيم: «خداوند به آنچه آنها انجام مىدادند آگاه است» «وَ اللَّهُ عَليمٌ بِما يَعْمَلُونَ».
***
«سرانجام يوسف را به بهاى كمى- چند درهم- فروختند» «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ».
گر چه در مورد فروشندگان يوسف عليه السلام و اين كه چه كسانى بودند گفتگو است، بعضى آنها را برادران يوسف دانستهاند، ولى ظاهر آيات اين است كه كاروانيان اقدام به چنين كارى كردند؛ زيرا در آيات قبل، سخنى از برادران نيست و با پايان آيه قبل كه گذشت، بحث برادران تمام شده است، و ضميرهاى جمع در جمله «أَرْسَلُوا»، و «أَسَرُّوه» و «شَرَوْه» همه به يك مورد يعنى كاروانيان باز مىگردد.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد: چرا آنها يوسف عليه السلام را كه حداقل غلام پر قيمتى محسوب مىشد، به بهاى اندك و به تعبير قرآن «بِثَمَنٍ بَخْسٍ» فروختند؟
پاسخ اين است: اين معمول است هميشه دزدان و يا كسانى كه به سرمايه مهمى بدون زحمت دست مىيابند، از ترس اين كه مبادا ديگران بفهمند آن را