تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١١
امام سجاد عليه السلام خواندم، هنگامى كه امام از نماز و تسبيح، فراغت يافت، به سوى منزل حركت كرد، من با او بودم، زن خدمتكار را صدا زد، گفت: مواظب باش، هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهيد، زيرا امروز روز جمعه است.
ابو حمزه مىگويد: گفتم: هر كسى كه تقاضاى كمك مىكند، مستحق نيست!.
امام فرمود: درست است، ولى من از اين مىترسم كه در ميان آنها افراد مستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهيم و از در خانه خود برانيم، و بر سر خانواده ما همان آيد كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد!.
آنگاه فرمود: به همه آنها غذا بدهيد (مگر نشنيدهايد) يعقوب هر روز گوسفندى ذبح مىكرد، قسمتى را به مستحقان مىداد و قسمتى را خود و فرزندانش مىخوردند، يك روز سؤالكننده مؤمنى كه روزهدار بود و نزد خدا منزلتى داشت، عبورش از آن شهر افتاد، شب جمعه بود بر در خانه يعقوب به هنگام افطار آمده گفت:
به ميهمان مستمند غريب گرسنه از غذاى اضافى خود كمك كنيد، چند بار اين سخن را تكرار كرد، آنها شنيدند، و سخن او را باور نكردند، هنگامى كه او مأيوس شد و تاريكى شب، همه جا را فرا گرفت برگشت، در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت، در حالى كه شكيبا بود و خدا را سپاس مىگفت، اما يعقوب عليه السلام و خانواده يعقوب، كاملًا سير شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
امام عليه السلام سپس اضافه فرمود: خداوند به يعقوب در همان صبح، وحى فرستاد