تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٩
خونى دروغين آغشتند» (خونى كه از بزغاله يا بره يا آهو گرفته بودند) «وَ جائُوا عَلى قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ».
اما از آنجا كه دروغگو حافظه ندارد، و از آنجا كه يك واقعه حقيقى پيوندهاى گوناگونى با كيفيتها و مسائل اطراف خود دارد- كه كمتر مىتوان همه آنها را در تنظيم دروغين آن منظم ساخت- برادران از اين نكته غافل بودند كه لااقل پيراهن يوسف را از چند جا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد، آنها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بيرون آورده بودند خونآلود كرده نزد پدر آوردند، پدر هوشيار و پر تجربه همين كه چشمش بر آن پيراهن افتاد، همه چيز را فهميده گفت: شما دروغ مىگوئيد: «بلكه هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته» و اين نقشههاى شيطانى را كشيده است «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً».
در بعضى از روايات مىخوانيم: او پيراهن را گرفت و پشت رو كرد و صدا زد: پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نيست؟ «١»
و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشك ريخت و گفت:
اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده ولى به پيراهنش كمترين آسيبى نرسانده است، سپس بىهوش شد، و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمين افتاد.
بعضى از برادران فرياد كشيدند اى واى بر ما از دادگاه عدل خدا در روز قيامت، برادرمان را از دست داديم و پدرمان را كشتيم، و پدر همچنان تا سحرگاه