تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٧
أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ».
همان روزى كه تو بر اريكه قدرت تكيه زدهاى، و برادران دست نياز به سوى تو دراز مىكنند، و همچون تشنهكامانى كه به سراغ يك چشمه گوارا در بيابان سوزان مىدوند، با نهايت تواضع و فروتنى نزد تو مىآيند، اما تو آن چنان اوج گرفتهاى كه آنها باور نمىكنند برادرشان باشى، آن روز به آنها خواهى گفت:
آيا شما نبوديد كه با برادر كوچكتان يوسف عليه السلام چنين و چنان كرديد؟ و در آن روز چقدر شرمسار و پشيمان خواهند شد؟!
اين وحى الهى، به قرينه آيه ٢٢ همين سوره وحى نبّوت نبود، بلكه الهامى بود به قلب يوسف عليه السلام براى اين كه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد، اين وحى، نور اميد بر قلب يوسف عليه السلام پاشيد و ظلمات يأس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد.
***
برادران يوسف، نقشهاى را كه براى او كشيده بودند، همان گونه كه مىخواستند پياده كردند، ولى بالاخره بايد فكرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند، يوسف عليه السلام به صورت طبيعى- و نه از طريق توطئه- سر به نيست شده است، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب كنند.
طرحى كه براى رسيدن به اين هدف ريختند اين بود كه، درست از همان راهى كه پدر از آن بيم داشت و پيشبينى مىكرد، وارد شوند، و ادعا كنند يوسف را گرگ خورده، و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قرآن مىگويد: «شب هنگام برادران گريهكنان به سراغ پدر رفتند» «وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ».
گريه دروغين و قلابى، و اين نشان مىدهد كه گريه قلابى هم ممكن است، و