تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٦
خنديدن كرد، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه اين چه جاى خنده است، گوئى برادر، مسأله را به شوخى گرفته است، بىخبر از اين كه تيرهروزى در انتظار او است، او پرده از راز اين خنده را برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت:
«فراموش نمىكنم روزى به شما برادران نيرومند، با آن بازوان قوى و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افكندم و خوشحال شدم، با خود گفتم: كسى كه اين همه يار و ياور نيرومند دارد، چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت، آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم.
اكنون، در چنگال شما گرفتارم و از شما، به شما پناه مىبرم، و به من پناه نمىدهيد، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او- حتى به برادران- تكيه نكنم».
به هر حال، قرآن مىگويد: «هنگامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آراء تصميم گرفتند او را در مخفى گاه چاه بيفكنند» «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ» آنچه از ظلم و ستم ممكن بود براى اين كار بر او روا داشتند. «١»
جمله «أَجْمَعُوا» نشان مىدهد: همه برادران در اين برنامه اتفاقنظر داشتند، هر چند در كشتن او رأى آنها متفق نبود.
اصولًا «أَجْمَعُوا» از ماده «جمع» به معنى گردآورى كردن است، و در اين موارد اشاره به جمع كردن آراء و افكار مىباشد.
سپس اضافه مىكند: «در اين هنگام ما به يوسف، وحى فرستاديم، و دلداريش داديم گفتيم: غم مخور، روزى فرا مىرسد كه آنها را از همه اين نقشههاى شوم آگاه خواهى ساخت، در حالى كه آنها تو را نمىشناسند» «وَ