تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٤
١٥ فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ
١٦ وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ
١٧ قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقينَ
١٨ وَ جاؤُ عَلى قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ
ترجمه:
١٥- هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفىگاه چاه قرار دهند، (سرانجام مقصد خود را عملى ساختند؛) و به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان باخبر خواهى ساخت؛ در حالى كه آنها نمىدانند!
١٦- (برادران يوسف) شب هنگام، گريان به سراغ پدر آمدند.
١- گفتند: «اى پدر! ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم، و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم؛ و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم»!
١٨- و پيراهن او را با خونى دروغين (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند؛ گفت:
«هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر زيبا خواهم داشت؛ و در برابر آنچه مىگوئيد، از خداوند يارى مىطلبم»!