تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٥
خطر بيشتر از اين ناحيه احساس مىشد.
بعضى ديگر گفتهاند: اين، به خاطر خوابى بود كه يعقوب قبلًا ديده بود، كه گرگانى به فرزندش، يوسف حمله مىكنند، اين احتمال نيز داده شده است كه يعقوب با زبان كنايه سخن گفت، و نظرش به انسانهاى گرگصفت همچون بعضى از برادران يوسف بود.
ولى، به هر حال، با هر حيله و نيرنگى بود، مخصوصاً با تحريك احساسات پاك يوسف، و تشويق او براى تفريح در خارج شهر كه شايد اولين بار بود اين فرصت براى آن به دست يوسف مىافتاد، توانستند پدر را وادار به تسليم كنند، و موافقت او را به هر صورت نسبت به اين كار جلب نمايند.
***
نكتهها:
در اينجا، به چند درس زنده كه از اين بخش از داستان گرفته مىشود بايد توجه كرد:
١- توطئههاى دشمن در لباس دوستى
معمولًا دشمنان با صراحت و بدون استتار براى ضربه زدن وارد ميدان نمىشوند، بلكه براى اين كه بتوانند طرف را غافلگير سازند، و مجال هر گونه دفاع را از او بگيرند، كارهاى خود را در لباسهاى فريبنده پنهان مىسازند، برادران يوسف عليه السلام نقشه مرگ، يا تبعيد او را تحت پوشش عالىترين احساسات و عواطف برادرانه پنهان ساختند، احساساتى كه هم براى يوسف عليه السلام تحريكآميز بود و هم براى پدر ظاهراً قابل قبول.
اين همان روشى است كه ما در زندگى روزمره خود در سطح وسيع با آن روبرو هستيم، ضربههاى سخت و سنگينى، كه از دشمنان قسمخورده، از اين