تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩١
١١ قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لاتَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ
١٢ أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ
١٣ قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُني أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ
١٤ قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ
ترجمه:
١١- (برادران نزد پدر آمدند و) گفتند: «پدر جان! چرا تو درباره يوسف، به ما اطمينان نمىكنى؟! در حالى كه ما خيرخواه او هستيم!
١٢- فردا او را با ما (به خارج شهر) بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند؛ و ما نگهبان او هستيم»!
١٣- (پدر) گفت: «من از بردن او غمگين مىشوم؛ و از اين مىترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد»!
١٤- گفتند: «با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزى ممكن نيست)»!
تفسير:
صحنهسازى شوم
برادران يوسف پس از آن كه طرح نهائى را براى انداختن يوسف به چاه تصويب كردند، به اين فكر فرو رفتند كه چگونه يوسف را از پدر جدا سازند؟