تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٦
ولى در ميان برادران يك نفر بود كه از همه باهوشتر، و يا با وجدانتر بود، به همين دليل، هم با طرح قتل يوسف مخالفت كرد، و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دور دست كه بيم هلاكت در آن بود، و طرح سومى را ارائه نمود و گفت: «اگر اصرار داريد كارى بكنيد يوسف را نكشيد، بلكه او را در قعر چاهى بيفكنيد، (به گونهاى كه سالم بماند) تا بعضى از راهگذران و قافلهها او را بيابند و با خود ببرند» و از چشم ما و پدر دور شود «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لاتَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ في غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ».
***
نكتهها:
١- «جُبّ» به معنى چاهى است كه آن را سنگ چين نكردهاند، و شايد غالب چاههاى بيابانى چنين بوده است، و «غيابت» به معنى نهانگاه داخل چاه است، كه از نظرها غيب و پنهان است، اين تعبير گويا اشاره به محلى است كه در چاههاى بيابانى معمول است، و آن اين كه در قعر چاه، نزديك به سطح آب، در داخل بدنه چاه، محل كوچك طاقچهمانندى درست مىكنند، كه اگر كسى به قعر چاه برود بتواند داخل آن بنشيند، و ظرفى را كه با خود برده پر از آب كند، بى آن كه خود وارد آب شود، و طبعاً از بالاى چاه كه نگاه كنند اين محل درست پيدا نيست، و به همين جهت، از آن تعبير به «غيابت» شده است. «١»
و در محيط ما نيز چنين چاههائى وجود دارد.
***
٢- بدون شك، قصد اين پيشنهادكننده آن نبوده كه يوسف را آن چنان در چاه سرنگون سازند كه نابود شود، بلكه هدف اين بوده در نهانگاه چاه قرار گيرد