تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٣
مادر بودند، كه «راحيل» نام داشت، «١» يعقوب نسبت به اين دو پسر مخصوصاً يوسف، محبت بيشترى نشان مىداد، زيرا:
اولًا، كوچكترين فرزندان او محسوب مىشدند، و طبعاً نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند.
ثانياً، طبق بعضى از روايات مادر آنها «راحيل» از دنيا رفته بود، «٢» و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند، از آن گذشته مخصوصاً در «يوسف» عليه السلام، آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند.
برادران حسود، بدون توجه به اين جهات از اين موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص كه شايد بر اثر جدائى مادرها، رقابتى نيز در ميانشان طبعاً وجود داشت، لذا دور هم نشسته «گفتند: يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند، با اين كه ما جمعيتى نيرومند و كارساز هستيم» و زندگى پدر را به خوبى اداره مىكنيم، و به همين دليل، بايد علاقه او به ما بيش از اين فرزندان خردسال باشد كه كارى از آنها ساخته نيست «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ». «٣»
و به اين ترتيب، با قضاوت يك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند:
«به طور قطع پدر ما در گمراهى آشكارى است»! «إِنَّ أَبانا لَفي ضَلالٍ مُبينٍ».
آتش حقد و حسد به آنها اجازه نمىداد در تمام جوانب كار بينديشند، دلائل اظهار علاقه پدر را نسبت به اين دو كودك بدانند؛ چرا كه هميشه منافع خاص هر كس، حجابى بر روى افكار او مىافكند، و به قضاوتهائى يك جانبه كه نتيجه