تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦١
و بالاخره عظمت و شكوه يك حكومت وسيع، كه نتيجه آگاهى و امانت است، همه، در اين داستان از مقابل چشم انسان رژه مىرود.
لحظاتى را كه سر نوشت يك ملت با يك خواب پر معنى دگرگون مىشود، و زندگى يك قوم و جمعيت در پرتو آگاهى يك زمامدار بيدار الهى از نابودى نجات مىيابد.
و دهها درس بزرگ ديگر در اين داستان منعكس شده است؛ چرا احسن القصص نباشد؟!
منتها احسن القصص بودن سرگذشت «يوسف» عليه السلام، به تنهائى كافى نيست، مهم اين است كه در ما آن چنان شايستگى باشد كه بتوانيم اين همه درس بزرگ را در روح خود جاى دهيم.
بسيارند كسانى كه هنوز به داستان «يوسف» عليه السلام به عنوان يك ماجراى عشقى جالب مىنگرند، همچون چارپايانى كه به يك باغ پر طراوت و پر گل، تنها به صورت يك مشت علف براى سدّ جوع مىنگرند.
و هنوز بسيارند كسانى كه با دادن شاخ و برگهاى دروغين به اين داستان، سعى دارند از آن يك ماجراى سكسى بسازند، اين از عدم شايستگى و قابليت محل است، و گرنه اصل داستان همه گونه ارزشهاى والاى انسانى را در خود جمع كرده است، و در آينده به خواست خدا خواهيم ديد كه نمىتوان به آسانى از فرازهاى جامع و زيباى اين داستان گذشت، و به گفته شاعر شيرينسخن، گاه در برابر جاذبههاى اين داستان «بوى گل انسان را چنان مست مىكند، كه دامنش از دست مىرود»!.
***