تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٠
لحظه عذاب فرا رسيد و به انتظار لوط پيامبر پايان داد، قرآن مىگويد:
«هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد آن سرزمين را زير و رو كرديم، و بارانى از سنگ، از گِلهاى متحجر متراكم بر روى هم، بر سر آنها فرو ريختيم» «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ».
«سِجِّيل» در اصل، يك كلمه فارسى است، كه از «سنگ» و «گل» گرفته شده است، بنابراين چيزى است نه كاملًا مانند سنگ سخت، و نه همچون گل سست است، بلكه برزخى ميان آن دو مىباشد.
«مَنْضُود» از ماده «نضد» به معنى روى هم قرار گفتن و پىدرپى آمدن است، يعنى اين باران سنگ، آن چنان سريع و پى در پى بود، كه گوئى سنگها بر هم سوار مىشدند.
***
ولى، اين سنگها، سنگهاى معمولى نبودند بلكه «سنگهائى بودند نشاندار، نزد پروردگار تو» «مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ».
اما، تصور نكنيد اين سنگها مخصوص قوم لوط بودند، «آنها از هيچ قوم و جمعيت و گروه ستمكار و ظالمى دور نيستند» «وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمينَ بِبَعيدٍ».
اين قوم منحرف، هم بر خويش ستم كردند، و هم بر جامعهشان، هم سرنوشت ملتشان را به بازى گرفتند، و هم ايمان و اخلاق انسانى را، و هر قدر رهبر دلسوزشان فرياد زد، گوش فرا ندادند و مسخره كردند، و قاحت و بىشرمى را به آنجا رساندند، كه حتى مىخواستند به حريم ميهمانهاى رهبرشان نيز تجاوز كنند.
اينها، كه همه چيز را وارونه كرده بودند! بايد شهرشان هم واژگونه شود! نه فقط زير و رو شود، كه بارانى از سنگ، آخرين آثار حيات را در آنجا در هم بكوبد، و آنها را زير پوشش خود دفن كند، به گونهاى كه حتى اثرى از آنها در آن