تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠٦
اين بيشتر هم احتمال دارد. «١»
و ثانياً ابراهيم هم پيروان و دوستانى داشت و هم كاركنان و آشنايانى، و اين معمول است كه گاه به هنگام فرا رسيدن ميهمان غذائى درست مىكنند چند برابر نياز ميهمان، و همه از آن استفاده مىكنند.
***
اما، در اين هنگام واقعه عجيبى اتفاق افتاد، و آن اين كه: «ابراهيم مشاهده كرد ميهمانان تازه وارد، دست به سوى غذا دراز نمىكنند، اين كار براى او تازگى داشت، و به همين دليل، احساس بيگانگى نسبت به آنها كرد، و باعث وحشت او شد» «فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لاتَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خيفَةً».
اين موضوع، از يك رسم و عادت ديرينه سرچشمه مىگرفت، كه هم اكنون نيز در ميان اقوامى كه به سنتهاى خوب گذشته پاىبندند وجود دارد، كه اگر كسى از غذاى ديگرى تناول كند، و به اصطلاح نان و نمك او را بخورد، قصد سوئى درباره او نخواهد كرد.
به همين دليل، اگر كسى واقعاً قصد سوئى نسبت به ديگرى داشته باشد، سعى مىكند نان و نمك او را نخورد، روى اين جهت، ابراهيم از كار اين مهمانان نسبت به آنها بد گمان شد، و فكر كرد ممكن است قصد سوئى داشته باشند.
رسولان، كه به اين مسأله پىبرده بودند، به زودى ابراهيم عليه السلام را از اين فكر بيرون آوردند و «به او گفتند نترس! ما فرستادگانى هستيم به سوى قوم لوط» يعنى فرشتهايم و مأمور عذاب يك قوم ستمگر، و فرشته غذا نمىخورد «قالُوا لاتَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ».
***