تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٢٧
سطح زمين به صورت اقيانوسى در آمد.
وزش بادها امواج كوه پيكرى روى اين اقيانوس ترسيم مىكرد، و اين امواج از سر و دوش هم بالا مىرفتند، و روى يكديگر مىغلطيدند.
«و كشتى نوح با سرنشينانش سينه امواج كوه پيكر را مىشكافت، و همچنان پيش مىرفت» «وَ هِيَ تَجْري بِهِمْ في مَوْجٍ كَالْجِبالِ».
«نوح فرزندش را كه در كنارى جدا از پدر قرار گرفته بود، مخاطب ساخت و فرياد زد: فرزندم! با ما سوار شو و با كافران مباش» كه فنا و نابودى دامنت را خواهد گرفت «وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ في مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لاتَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ».
نوح، اين پيامبر بزرگ نه تنها به عنوان يك پدر، بلكه به عنوان يك مربى خستگىناپذير و پراميد، حتى در آخرين لحظه، دست از وظيفه خود بر نداشت، به اين اميد كه سخنش در قلب سخت فرزند اثر كند.
اما متأسفانه، تأثير همنشين بد، بيش از آن بود كه گفتار اين پدر دلسوز تأثير مطلوب خود را ببخشد.
***
اين فرزند لجوج و كوتاهفكر، به گمان اين كه با خشم خدا مىتوان به مبارزه برخاست، «فرياد زد: پدر! براى من جوش نزن، به زودى به كوهى پناه مىبرم كه دست اين سيلاب به دامنش هرگز نخواهد رسيد، و مرا در دامان خود پناه خواهد داد» «قالَ سَآوي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُني مِنَ الْماءِ».
«نوح» باز مأيوس نشد، بار ديگر به اندرز و نصيحت پرداخت، شايد فرزند كوتاهفكر از مركب غرور و خيرهسرى، فرود آيد و راه حق را پيش گيرد، به او «گفت: فرزندم امروز هيچ نگهدارى در برابر فرمان خدا نيست» «قالَ لا عاصِمَ