دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٥ - ٩ ابو موسى اشعرى
سياه»[١] و سپس چهره درهم كشيد. دانستم كه او در شب عَقَبه[٢] در ميان آن گروه [توطئهگر] بوده است.[٣]
٦٣٥٥. تاريخ دمشق به نقل از ابو تِحيى حُكَيّم: با عمّارْ نشسته بوديم كه ابو موسى آمد و گفت: تو با من چه كار دارى؟ مگر من برادرِ [دينى] تو نيستم؟
عمّار گفت: نمىدانم. امّا شنيدم كه پيامبر خدا تو را در شب شتر،[٤] نفرين كرد.
ابو موسى گفت: ايشان براى من آمرزش خواست.
عمّار گفت: من نفرين كردن را شاهد بودم؛ امّا آمرزشخواهى را نه.
٦٣٥٦. تاريخ الطبرى به نقل از جُوَيرية بن أسماء: ابو موسى بر معاويه وارد شد و با كلاه بلند سياهى بر سر، داخل شد و گفت: سلام بر تو، اى امين خدا!
معاويه گفت: و بر تو سلام!
پس چون بيرون رفت، معاويه گفت: اين پيرمرد آمده است تا حكومتِ جايى را بدو دهم. به خدا سوگند، حاكمش نمىكنم.
٦٣٥٧. الغارات به نقل از محمّد بن عبد اللّه بن قارب: من نزد معاويه نشسته بودم كه ابو موسى آمد و گفت: سلام بر تو، اى امير مؤمنان!
گفت: و بر تو سلام!
پس چون رفت، معاويه گفت: به خدا سوگند، اين شخص بر دو نفر هم حكومت نمىيابد تا بميرد.
٦٣٥٨. الطبقات الكبرى به نقل از ابو بُرْدَة [بن ابى موسى]: هنگامى كه معاوية بن ابىسفيان زخمى شده بود، بر او وارد شدم. گفت: اى برادر زاده! به اين جا بيا و بنگر.
رفتم و ديدم كه عمق زخم، بررسى شده است.
گفتم: ناراحت مباش. خطرى برايت ندارد ....
[١] بُرنُس: كلاهبلند و سياهى بودهاست كه زاهدان صدر اسلام، آن را برسر مىنهادهاند( النهاية: ج ١ ص ١٢٢).
[٢] منظور، شب بازگشت از تبوك است كه گروهى از منافقان، قصد داشتند شتر پيامبر خدا را در بالاى گردنه( عقبه) رَم دهند و حضرت را به قتل برسانند. اين توطئه خنثا شد و حذيفه كه مسئول راندن شتر پيامبر بود برخى از آنان را شناخت. عمّار در اين شب، زمام شتر پيامبر ٦ را در دست داشت.( ر. ك: إعلام الورى: ج ١ ص ٢٤٥ و ٢٤٦ و بحار الأنوار: ج ٢١ ص ٢٤٧.( م)).
[٣] الاستيعاب: ج ٣ ص ١٠٤ ش ١٦٥٧، آمده است:« على ٧ او را از حكومت كوفه بركنار كرد و از اين رو، ابو موسى از على ٧ دلگير بود تا آن كه حذيفه اين سخن را گفت و من نقل سخن حذيفه را ناپسند مىدارم و خداوند، او را مىآمرزد».
[٤] يعنى همان شب رَم دادن شتر پيامبر در بازگشت از غزوه تبوك.( م).