دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٩٧ - ٩٤ ميثم تمار
٦٦٧٣. خصائص الأئمّة : به نقل از پسر ميثم تمّار: شنيدم كه پدرم مىگويد: روزى امير مؤمنان مرا فراخواند و به من فرمود: «اى ميثم! تو در چه حالى، آن گاه كه فرزند خوانده بنى اميّه، عبيد اللّه بن زياد، تو را به بيزارى جُستن از من فرا بخواند؟
گفتم: به خدا سوگند، آن گاه، پايدارى مىكنم و اين به خاطر خدا اندك است.
فرمود: «اى ميثم! پس [در بهشت]، با من در يك جا خواهى بود».
ميثم بر عَريف[١] قوم خود مىگذشت و مىگفت: فلانى! گويى مىبينم كه فرزند خوانده بنى اميّه و پسر فرزندْ خوانده آنها، مرا از تو مىطلبد و تو مىگويى: «او در مكّه است» و او مىگويد: «من نمىدانم چه مىگويى. بايد او را برايم بياورى» و تو به سوى قادسيه بيرون مىروى و چند روزى در آن جا مىمانى و چون بر تو درآيم، مرا به سوى او مىبرى تا مرا جلوى در خانه عمرو بن حُرَيث بكُشد و چون روز سوم مىشود، از سوراخ بينىام خون تازه سرازير مىشود.
و ميثم در شورهزار، از كنار درخت خرمايى مىگذشت و با دستش بر آن مىزد و مىگفت: اى درخت خرما! آبيارى نشدهاى، جز براى من! و به عمرو بن حُرَيث مىگفت: چون همسايه تو شدم، خوب همسايهدارى كن.
عمرو مىپنداشت كه او خانه و يا مِلكى در كنار بُستان او مىخرد و پاسخ مىداد: خوب همسايهدارى مىكنم.
تا آنكه عبيد اللّه بن زياد، آن سركش، در پىِ عريف قبيله ميثم فرستاد و ميثم را از او خواست.
پس به او خبر داد كه وى در مكّه است.
عبيد اللّه به او گفت: «اگر او را نزد من نياورى، تو را مىكشم» و مهلتى برايش تعيين كرد و عريف به سوى قادسيه رفت و به انتظار ميثم ماند و چون ميثم آمد، دستش را گرفت و او را نزد عبيد اللّه بن زياد آورد. چون او را بر عبيد اللّه وارد كرد، پرسيد: تو ميثمى؟
گفت: آرى.
گفت: از ابوتراب، بيزارى بجوى.
گفت: ابوتراب را نمىشناسم.
گفت: از على بن ابى طالب، بيزارى بجوى.
گفت: اگر نكنم چه؟
گفت: به خدا سوگند، آن گاه، تو را مىكشم.
گفت: بدان كه به من گفته شده كه تو مرا مىكشى و جلوى در خانه عمرو بن حُرَيث،
[١] عريف، يكى از مسئوليتهاى زندگى قبيلهاى بوده است و وظيفه او، شناسايى افراد و حضور و غياب كردن از آنان بوده است.( م)