دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٣٧ - ٨٥ مالك بن كعب
قَرَظَة بن كعب و مِخْنَف بن سليم هستند. پس به سوى آنها بتاز و از حال و وضعيت ما آگاهشان كن و به آنها بگو به هر گونه كه مىتوانند، به ما كمك كنند.
پس من به تاخت به سوى آنها رفتم و مالك و يارانش را در حالى كه تيراندازى مىكردند، پشت سر نهادم. پس به قرظة بن كعب رسيدم و از او يارى خواستم.
گفت: من مأمور جمعآورى مالياتم و نيرويى با من نيست تا مالك بن كعب را با آن، يارى دهم.
سپس رفتم تا به مِخْنف بن سليم رسيدم و خبر را به او دادم. پسرش عبد الرحمن را با پنجاه مرد، همراه من فرستاد و [از آن سو،] مالك بن كعب و يارانش تا عصر، پايدارى كرده بودند. پس نزد آنان آمديم و [ديديم كه] او و يارانش غلاف شمشيرهايشان را شكسته و آماده مرگ گشتهاند و اگر دير رسيده بوديم، هلاك شده بودند.
هيچ چيزْ اين سرنوشت را دگرگون نكرد، جز آن كه شاميان ديدند ما به سوى آنها مىآييم. پس عقب نشستند و بازگشتند و مالك و يارانش ما را ديدند. از اين رو، بر شاميان، سخت يورش بردند تا آن كه آنان را از دِه، بيرون كردند و ما راه بر آنان گرفتيم و سه تن از آنان را به خاك افكنديمو بقيهفرار كردند و گمان مىكردند كهنيروى كمكى در پشتِ سر ماست و اگر مىدانستند كه جز ما نيرويى نيست، به ما رو مىكردند و ما را هلاك مىكردند. شب، ميانما و آنها فاصلهانداخت و بهسرزمين خود بازگشتند.
و مالك بن كعب به على ٧ نوشت: امّا بعد؛ نعمان بن بشير با گروهى از شاميان، همچون چيرگان بر ما درآمد و بيشتر يارانم پراكنده بودند و ما خود را از اين گونه كارهايشان ايمن مىپنداشتيم.
پس با پاى پياده و شمشيرِ از نيام كشيده به سوى آنان رفتيم و تا عصر با آنان جنگيديم و از مخنف بن سليم، كمك خواستيم و او مردانى از پيروان امير مؤمنان على و نيز پسر خود را به هنگام عصر براى ما فرستاد. چه جوان خوب و چه ياوران نيكويى بودند!
پس بر دشمن، يورش برديم و بر آنان سخت گرفتيم و خدا نيز نصرتش را بر ما نازل كرد و دشمنش را فرارى داد و لشكر خود را پيروز كرد.
و سپاس، ويژه خداى جهانيان است و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو، اى امير مؤمنان!