دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٩ - ٨٣ مالك اشتر
معاويه كه به مصر، اميد بسته بود و با حضور مالك، همه نقشههايش را نقش بر آب مىديد، پيش از رسيدن مالك به مصر، او را از پاى درآورد و بدين سان، شير بيشههاى نبرد و رزمآور بىهمانند و يار بىهمتاى مولا، ناجوانمردانه با شربت عسل آلوده به زهر جگرسوز، شهد شهادت نوشيد و روح نورانى و مينويىاش به ملكوت، پرواز كرد.
جان مولا ٧ با اين غم، فسُرد و اين داغ، بسى بر او گران آمد و مرگ مالك را از مصيبتهاى روزگار شمرد. سوگنامههاى مولا ٧ در مرگ مالك، بىنظير است. گويى وجود مالك نيز برايش بىنظير بود.
امام ٧ چون خبر جانكاه شهادت مالك را شنيد، بر منبرْ فراز آمد و فرمود: «بدانيد كه مالك بن حارث، روزگار خود را به پايان برد و به پيمان خويش وفا نمود و به ديدار پرورگارش شتافت.
خدا مالك را بيامرزد! اگر كوه مىبود، قلّهاى دست نيافتنى و دور و بلند مىنمود! و اگر سنگ مىبود، صخرهاى سخت مىنمود!
آفرين بر مالك! مالك كه بود؟! آيا زنان، مانند مالك را مىزايند؟! آيا هيچ آفريدهاى چون مالك هست؟!».
معاويه نيز كه در آتشْنهادى، خيرهسرى و فضيلتكُشى بىبديل بود، با مرگ مالك، در پوست خود نمىگنجيد و از شدت خوشحالى كه شگفتا آن را پنهان هم نمىداشت مىگفت: على بن ابى طالب، دو دست راست داشت. يكى در جنگ صِفّينْ قطع شد (يعنى عمّار بن ياسر) و ديگرى، امروز، و او مالك اشتر بود.