دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٠٧ - ٨٣ مالك اشتر
شهر را برآوردهاى و نه فرمانروايت را خشنود كردهاى.
٦٦٣٠. الإرشاد به نقل از مُغَيره: چون حَجّاج حاكم [عراق] شد، به جستجوى كميل بن زياد برآمد؛ امّا كميل از دست او گريخت. حَجّاج هم سهميه قومش را از بيت المال، قطع كرد.
كميل، چون چنين ديد، گفت: من پيرمردى كهنسالم كه عمرم به پايان رسيده و سزاوار نيست كه موجب محروميت قومم از سهمشان شَوم. پس بيرون آمد و خود را به حجّاج، تسليم كرد.
حجّاج، چون او را ديد، به او گفت: من [مدّتها بود] دوست داشتم بر تو دست يابم.
كميل به او گفت: دندانهايت را براى من به هم مَساب و مرا تهديد مكن كه به خدا سوگند، [من آفتاب لب بام هستم و] از عمر من، جز ته مانده غبارى نمانده است. هر حكمى مىخواهى بده كه وعدهگاه ما نزد خداست و پس از كشتن، حسابى به كار است و امير مؤمنان، على بن ابى طالب ٧ به من خبر داده است كه قاتل من، تواى.
حجّاج به او گفت: همين خودش دليلى براى كشتن توست.
كميل گفت: آرى؛ اگر قضاوت با تو باشد.
[حجّاج] گفت: آرى. تو در ميان كسانى بودى كه عثمان بن عفّان را كشتند! گردنش را بزنيد.
پس گردنش زده شد.
٨٣ مالك اشتر
مالك بن حارث بن عبدِ يَغوث نَخَعى كوفى (مشهور به «اشتر»)، چهره درخشان، قهرمان شكست ناپذير، شير بيشه نبرد و استوارگامترين ياور على ٧ است.
على ٧ به او اطمينان و اعتماد داشت و هماره درايت، كاردانى، دلاورى، آگاهى و بزرگوارىهاى مالك را مىستود و بدان مىباليد