دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩٥ - ٨١ قيس بن سعد بن عباده
٦٦٢٧. تاريخ اليعقوبى در ماجراى صلح امام حسن ٧ با معاويه: قيس بن سعد بن عباده به نزد معاويه آمد. معاويه به او گفت: قيس، بيعت كن!
گفت: من پيوسته چنين روزى را بد و ناگوار مىداشتم، اى معاويه!
معاويه به او گفت: باز ايست، خدايت بيامرزد!
قيس گفت: من طمع داشتم كه پيش از اين ميان روح و پيكرت جدايى اندازم؛ امّا اى پسر ابوسفيان! خدا جز آنچه دوست داشت، نخواست.
معاويه گفت: از كار خدا جلوگيرى نمىشود.
قيس به مردمْ رو كرد و گفت: اى مردم! خوب را با بد، عوض كرديد و ذلّت را به جاى عزّت، و كفر را به جاى ايمان نهاديد و پس از ولايت يافتن امير مؤمنان و سرور مسلمانان و پسر عموى پيامبر خداى جهانيان، كسى ولىّ شما گشته كه آزاده شده پسر آزاد شده است و شما را به زبونى وا مىدارد و زورمدارانه با شما رفتار مىكند. چگونه خود را به نادانى مىزنيد؟ يا خداوند بر دلهايتان مُهر زده و چيزى نمىفهميد؟
پس معاويه بر دو زانويش نشست. سپس دست قيس را گرفت و گفت: تو را سوگند مىدهم [كه بيعت كنى]! سپس بر كف دست قيس زد و مردم، فرياد كشيدند: قيس، بيعت كرد.
قيس گفت: دروغ مىگوييد. به خدا سوگند، بيعت نكردم.