دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥ - ٤ ابو ذر غفارى
بصره)؟ گفت: نه؛ بلكهتو را به رَبَذه تبعيد مىكنم. پس او را به آن جا فرستاد و در آن جا بود تا درگذشت.
٦٣٤٠. أنساب الأشراف به نقل از قَتاده: ابو ذر، سخنى گفت كه عثمان بدش آمد و او را دروغگو خواند. ابو ذر گفت: گمان نمىكردم كه كسى مرا تكذيب كند، پس از اين كه پيامبر خدا [درباره من] فرموده است: «زمين، كسى را بر پشت خود نگرفت و آسمان صاحب سخنى را نپوشاند كه راستگوتر از ابو ذر باشد».
سپس عثمان، او را به رَبَذه تبعيد كرد و ابو ذر مىگفت: حقگويى، دوستى برايم باقى نگذارده است. و چون به ربذه آمد، گفت: عثمان، مرا پس از هجرتم، باديهنشين كرد.
٦٣٤١. أنساب الأشراف به نقل از ابراهيم تَيْمى از پدرش: به ابو ذر گفتم: چهچيزى تو را به رَبَذه آورد؟
گفت: نصيحت كردنم به عثمان و معاويه.
٦٣٤٢. الأمالى، طوسى به نقل از عبد الرحمن بن ابى عمره انصارى: چون ابو ذر بر عثمانْ وارد شد، عثمان گفت: به من بگو كدام سرزمين را بيشتر دوست مىدارى؟ گفت: هجرتگاهم (مدينه) را. گفت: نمىخواهم در كنارم باشى. گفت: آيا به مكّه بروم و در آن باشم؟ گفت: نه. گفت: به كوفه [بروم]؛ سرزمينى كه ياران پيامبر خدا در آناند؟ گفت: نه. گفت: من جز اينها را برنمىگزينم.
پس عثمان به او فرمان داد كه به رَبَذه برود.
ابو ذر گفت: پيامبر خدا به من فرمود: «گوش بسپار و اطاعت كن و هرجا تو را كشيدند، روان شو؛ حتّى اگر از [سوى] بردهاى حبشى و بينى بريده باشد».
پس به ربذه رفت و مدّتى در آن جا ماند. سپس به مدينه باز آمد و بر عثمان كه مردم به گردش حلقه زده بودند وارد شد و گفت: اى امير مؤمنان! تو مرا از سرزمينم به جايى راندى كه بىآب و علف بود و جز شير گوسفند، چيزى نبود و خدمتگزارى جز بندهاى آزاد شده، و سايبانى جز سايه درختى نداشتم. پس [از سهمم از بيت المال]، خادم و گوسفندانى به من بده تا بتوانم در آن جا زندگى كنم.
عثمان از او رو گرداند. ابو ذر نيز به همان سو رفت و گفتهاش را باز گفت.