دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١ - ٤ ابو ذر غفارى
چون ابو ذر به نزد عثمان آمد، گروهى نزد او بودند. عثمان گفت: به من خبر رسيده كه مىگويى: شنيدم كه پيامبر خدا مىفرمود: «چون عدد مردان بنى اميّه به سى نفر رسيد، سرزمينهاى خدا را در ميان خود، دست به دست مىچرخانند و بندگان خدا را خدمتكار خود مىكنند و دين خدا را وسيله فريبكارى قرار مىدهند»؟
ابو ذر گفت: آرى. شنيدم كه پيامبر خدا چنين مىفرمود.
عثمان به آنان كه نزدش بودند گفت: آيا شنيدهايد كه پيامبر خدا چنين چيزى بگويد؟ پس در پىِ على بن ابى طالب ٧ فرستاد و او آمد.
عثمان پرسيد: اى ابو الحسن! آيا آنچه را ابو ذر حكايت مىكند، از پيامبر خدا شنيدهاى؟ و سپس ماجرا را برايش گفت.
على ٧ فرمود: «آرى».
عثمان گفت: چگونه گواهى مىدهى؟
فرمود: «برپايه گفته پيامبر خدا كه فرمود:" آسمان بر كسى سايه نيفكنْد و زمين، كسى را بر پشت خود نگرفت كه راستگوتر از ابو ذر باشد"».
ابو ذر، هنوز چند روزى در مدينه نمانده بود كه عثمان به دنبالش فرستاد كه: به خدا سوگند، بايد از مدينه خارج شوى.
ابو ذر گفت: آيا مرا از حرم پيامبر خدا بيرون مىكنى؟
گفت: آرى؛ اگرچه برخلاف ميل توست.
گفت: به مكّه [تبعيدم مىكنى]؟ گفت: نه. گفت: به بصره؟ گفت: نه. گفت: به كوفه؟ گفت: نه، بلكه به ربذه؛ جايى كه از آن جا بيرون آمدى تا آن كه در آن جا بميرى. اى مروان! او را بيرون كن و به هيچ كس اجازه سخن گفتن با او را مده تا خارج شود.
مروان [به دستور عثمان]، ابو ذر را در حالى كه زن و دخترش همراهش بودند، بر شترى سوار و از مدينه اخراج كرد. على و حسن و حسين : و عبد اللّه بن جعفر و عمّار بن ياسر هم بيرون آمده بودند و مىنگريستند.
ابو ذر، چون على ٧ را ديد، به سوى او آمد و دستش را بوسيد و گريست و گفت: من چون تو و فرزندانت را ديدم، گفته پيامبر خدا به يادم آمد و نتوانستم خود را نگاه دارم و به گريه افتادم.
پس على ٧ رفت تا با ابو ذر، سخن بگويد كه مروان گفت: امير مؤمنان [عثمانْ] نهى كرده است كه كسى با او سخن بگويد. على ٧ تازيانهاش را بالا آورد بر صورت شتر مروان زد و فرمود: «دور شو. خداوند، تو را به آتش ببرد!».
سپس او را بدرقه كرد و با وى سخنانى گفت كه شرحش به درازا مىكشد و بقيه افراد نيز هريك سخنانى گفتند و بازگشتند.