دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٩ - ٦٩ عكبر بن جدير
من پسر مُجزَأه هستم و نامم عوف است
آيا مردى عراقى هست كه شمشير بر كشد
و به مبارزه من درآيد تا ببينم چه مىشود؟
در اين هنگام، عكبر به مبارزه او رفت و چنين رجز مىخواند:
شام، سرزمينى خشك و عراق، پُر باران است
امام در عراق است؛ امامِ پذيرنده عذر.
و در شام، مردى بد نهاد است كه بر امام، شورشگر است
من عراقىام و نامم عَكبر است.
پسر جدير بن مُنذِرم
پيش آى كه من نشان مىدهم شجاع كيست.
پس به يكديگر نيزه زدند و عكبر، عوف را به قتل رساند. معاويه با تنى چند از قريش و افراد اندك شمارى از مردم، بر فراز تپّهاى ايستاده بود. عكبر، اسبش را رو به او نمود و با تازيانه، اسبش را نواخت و شتابان به سوى تپّه تاخت. معاويه به او نگاه كرد و گفت: اين مرد، يا ديوانه شده و يا به امانخواهى آمده است. از او بپرسيد.
پس مردى به سوى او آمد؛ ولى او همچنان مىتاخت و به بانگ آن مرد، پاسخى نداد و به پيش رفت تا نزديك معاويه رسيد. او سواران را با نيزه كنار مىزد و چون اميد داشت كه معاويه را با او تنها گذارند، تنى چند از آنان را كشت؛ ولى آن گروه، معاويه را در پناه شمشيرها و نيزههاى خود گرفتند و چون دستش به معاويه نرسيد، فرياد كشيد: اى پسر هند! به زودى به همديگر مىرسيم. من جوانى از قبيله بنى اسدم.
سپس نزد على ٧ بازگشت.
على ٧ به او فرمود: «اى عكبر! چه چيزْ تو را به اين كار وا داشت؟ خودت را