دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٧ - ٦٣ عبيد الله بن ابى رافع
گفتم: آرى.
گفت: چون او را ديدى، از من به او سلام برسان و بگو: «اى امير مؤمنان! مجروحانت را به لشكرگاهت ببر تا آنان را پشتِ كشتگان قرار دهى، كه پيروزى با كسى است كه چنين كند». سپس راه نيفتاده بودم كه جان سپرد.
من برخاستم و نزد على ٧ آمدم و بر او وارد شدم و گفتم عبد الرحمن بن كلده به تو سلام مىرساند.
فرمود: «و سلام بر او. اينك وى كجاست؟».
گفتم: اى امير مؤمنان! به خدا سوگند كه سلاح در پيكرش نشست و سينهاش را شكافت و من راه نيفتاده بودم كه بمُرد.
امير مؤمنان گفت: «إنّا للّه و إنّا إليه راجعون!».
گفتم: وى پيامى به وسيله من برايت فرستاده است.
فرمود: «آن پيام چيست؟».
گفتم كه گفت: اى امير مؤمنان! مجروحانت را به لشكرگاهت ببر تا آنان را پشت كشتگان قرار دهى كه پيروزى با كسى است كه چنين كند.
فرمود: «سوگند به آن كه جانم به دست اوست، راست گفته است». آن گاه، منادىِ لشكر، ندا برآورد: «مجروحانتان را به لشكرگاهتان ببريد» و آنان چنان كردند.
٦٣
عبيد اللّه بن ابى رافع
عبيد اللّه از چهرههاى درخشان تاريخ تشيّع، از پيشتازان در تأليف و تدوين دانش، كاتب على ٧ و از ياران خاصّ آن بزرگوار است. او در جنگهاى جمل،