دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٧ - ٤٤ سليمان بن صرد خزاعى
سليمان گفت: اى امير مؤمنان! بدان كه اگر ياورانى مىيافتم، هرگز اين پيماننامه نوشته نمىشد؛ امّا بدان كه به خدا سوگند به ميان مردم رفتم تا به حالت پيشين خود بازگردند؛ امّا جز افرادى اندك، كسى را كه بتوان به خيرش اميد داشت، نيافتم.
٦٤٩٤. وقعة صِفيّن به نقل از عبد الرحمن بن عُبَيد بن ابى كنود: پس از بازگشت على بن ابى طالب ٧ از بصره، سليمان بن صُرَد خُزاعى بر او وارد شد. [على ٧] او را نكوهش و سرزنش كرد و به او فرمود: «شك بردى و درنگ كردى و كناره گرفتى، در حالى كه من، در گمان خود، تو را از مطمئنترين و پيشگامترينْ افراد در يارى خويش مىپنداشتم. پس چه شد كه از يارى خاندان پيامبرت تن زدى و چه چيزْ تو را به يارىشان بىرغبت كرد؟».
سليمان گفت: اى امير مؤمنان! كارها را به گذشتهها پيوند مده و مرا بر آنچه پيشتر كردهام، سرزنش مكن و دوستىام را باقى بگذار تا خالصانه برايت خيرخواهى كنم و هنوز كارهايى مانده است كه در آنها دوستت را از دشمنت بازشناسى.
امام ٧ سكوت كرد و سليمان، اندكى نشست و سپس برخاست و به سوى حسن بن على ٨ كه در مسجدْ نشسته بود، رفت و گفت: آيا تو را از امير مؤمنان، شگفتزده نكنم كه چگونه توبيخ و سرزنشم كرد؟
حسن ٧ به او گفت: «كسى سرزنش مىشود كه به دوستى و خيرخواهىاش اميدى باشد».
سليمان گفت: كارهايى باقى مانده است كه نيزهها در آنها گرد مىآيند و شمشيرها از نيام، بيرون مىآيند و به امثال من نياز مىشود. پس به من گمان بد مبريد و در خيرخواهىام شبهه نكنيد.
حسن ٧ به او گفت: «خدا تو را رحمت كند! ما به تو بدگمان نيستيم».