جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥١ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
دل نظر مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
صوفى! بيا كه خرقه سالوس بركشيم |
وين نقشِ زرق را خطِ بطلان بسر كشيم |
|
|
نذرِ فتوحِ صومعه در وَجهِ مِىْ نهيم |
دَلْقِ ريا به آب خرابات بركشيم |
|
|
بيرون جهيم سرْ خوش و از بزمِ مدّعى |
غارت كنيم باده و دلبر به بر كشيم |
|
|
كارى كنيم ورنه خجالت برآورد |
روزى كه رَخْتِ جان به جهان دگر كشيم[١] |
|
|
دريغا! عيش شبگيرى كه در خوابِ سحر بگذشت |
بدان قدرِ وصال اى دل! كه در هجران فرومانى |
|
شبى با حضرت معشوقم ديدارى بود و از جمالش عيش و نوشى برمى گرفتم، صبحگاهان كه عالم طبعم غالب گرديد و به خواب شدم، آن مشاهدات و انس با اويم از كف بشد و به هجران مبتلا گشتم. با خود گفتم: چون ديگر بار ديدارت دست داد، «بدان قدر وصال اى دل! كه در هجران فرومانى».
و ممكن است بخواهد بگويد: دريغا! و افسوسا! كه شبها را بيدار بودن و به غفلت گذرانيدن، سبب شد كه سحرگاهان به خواب روم و از حضرت دوست و مشاهدهاش بهره نگيرم؛ و حال آنكه ديدار جمال او را با بيدارى سحر مى توان فراهم آورد. اگر سحرى وصالت بخشيدند و به مجلس انست پذيرفتند، قدر آن بدان وگرنه در هجران فرومانى، چرا كه همواره عنايت او شامل حالت نخواهد شد.
خلاصه بخواهد با اين دو بيان خود را تنبّه دهد كه قدر روزگار وصال را ندانستى و به هجران مبتلا شدى و بگويد:
|
اى نور چشمِ من! سخنى هست، گوش كن |
تا ساغرت پُر است، بنوشان و نوش كن |
|
|
پيران سخن به تجربه گفتند، گفتمت |
هان اى پسر، كه پير شوى! پند گوش كن |
|
|
در راهِ عشق، وسوسه اهرمن بسى است |
هُشدار! و گوشِ دل به پيام سروش كن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٤، ص ٣١٢.