جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٧ - غزل ٥٦٢ ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى
|
به دلربايى اگر خود سَرآمدى، چه عجب |
كه نورِ حُسن تو بود از اساسِ عالَم پيش[١] |
|
و در جايى هم مى گويد:
|
طبيبِ راه نشين، دردِ عشق نشناسد |
برو به دست كن اى مردهْ دل! مسيح دمى[٢] |
|
|
جانها نثار كردمى آن دلنواز را |
گر همچو روح، جلوه كنان دربر آمدى |
|
اگر محبوب چون گذشته مرا به تجلّياتش مى نواخت و چون روح در كنار من آشكار مى گشت و با ديده دل او را مشاهده مى كردم، نه يك جان كه صدها جان به پايش نثار مى نمودم. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار بازآيد |
به كامِ غمزدگان غمگسار بازآيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طَپَد دلِ صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
ز نَقْشْبندِ قضا هست اميد آن حافظ! |
كه همچو سرو به دستم نگار بازآيد[٣] |
|
|
گر ديگرى به شيوه حافظ زدى رقم |
مقبولِ طبعِ شاهِ سُخن پرور آمدى |
|
اينكه ابيات و غزليّات خواجه موردپسند شاه زمان گشته، به خاطر پاكيزگى و دلنشين بودن آن است. اگر گفتههاى ديگران هم چنين بود موردنظر وى قرار مىگرفت. در جايى مى گويد:
|
غزل سرايى ناهيد صرفه اى نَبَرد |
در آن مقام كه حافظ برآورد آواز[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٢، ص ٢٥٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٦، ص ٤٠٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤٢.