جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٤ - غزل ٥٩٢ نوش كن جام شراب يك منى
بركنارش ندارد، زندگانى بر او مرگ، و مرگش بر او حسرت و دريغ خواهد بود.- به گفته خواجه در جايى:
|
غمِ كُهَن به مِىِ سالخورده دفع كنيد |
كه تخم خوشدلى اين است، پير دهقان گفت[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
چون نقشِ غم ز دور ببينى شراب خواه |
تشخيص كرده ايم و مداوا مقرّر است[٢] |
|
|
دل گشاده دار چون جامِ شراب |
سرگرفته چند چون خُم و دنى؟ |
|
كنايه از اينكه: اى سالك! تا كى و چند مى خواهى چون خُم مِى سربسته بمانى و پرده از حقيقت و فطرت خود بر كنار ننمايى؟ بيا و با ذكر دوست پرده از راز درونىات بردار تا از غم برهى و گشاده دل گردى؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[٣]: (پس استوا و مستقيم روى [و تمام وجود] خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، دگرگونى شدنى براى آفرينش خدا نيست.- نيز:
٣٩٦٥
«ألذِّكْرُ مُجالَسَةُ المَحْبُوبِ.»
[٤] (ذكر و ياد [خدا]، همنشينى با محبوب مى باشد.- همچنين:
٣٩٦٦
«ألذِّكْرُ مِفْتاحُ الانْسِ.»
[٥]: (ذكر، كليد انس و الفت مى باشد.- يا اينكه:
٣٩٦٧
«الذِّكْرُ يَشْرَحُ الصَّدْرَ.»
[٦]: (ذكر، سينه را مى گشايد.)
|
چون ز جامِ بىخودى رطلى كشى |
كم زنى از خويشتن لافِ منى |
|
و بدان اى سالك! تا زمانى دم از خود خواهى زد و خويش را همه كاره و صاحب.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.
[٣] - روم: ٣٠.
[٤] ( ٤- ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٥] ( ٤- ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٦] ( ٤- ٥ و ٦). غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.