جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٦ - غزل ٥٩٤ هزار جهد بكردم كه يار من باشى
|
من اين مراد ببينم به خود كه نيم شبى |
به جاىِ اشك روان در كنار من باشى؟ |
|
معشوقا! سرشك ديدگانم از فراقت شبها مونس من گشته و آبى به آتش درونىام مىپاشد. آيا مى شود شبى به جاى اشك روانم در كنار خويش ببينمت؟ بخواهد بگويد:
|
اى خسروِ خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
دردِ دل درويش و تمنّاىِ نگاهى |
ز آن چشمِ سِيَهْ، مست به يك غمزه دوا كن |
|
|
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند |
اى دوست! بيا رحم به تنهايىِ ما كن |
|
|
با دلشدگان جور و جفا تا بكى آخر؟ |
آهنگِ وفا تركِ جفا بَهْرِ خدا كن[١] |
|
|
من ارچه حافظِ شهرم جُوِى نمى ارزم |
مگر تو از كَرَمِ خويش يارِ من باشى |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! همه جهانيان اگر مرا بستايند، چه سود اگر تو نخواهيم و ديدارم ننمايى؟ امّا اگر از كَرَمِ خويش يار من باشى و به مشاهدهات نايل آيم، همه چيز را دارم، و مى گويم:
«ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوّلًا.»
[٢]: ( [معبودا!] كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟! و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟! و براستى كه هركس غير تو را پسنديد، محروم گشت و هركس از تو روى گردان شد زيان بُرد.- مىگويم:
|
سَرَم خوش است و به بانگِ بلند مى گويم: |
كه من نسيمِ حيات از پياله مى جويم |
|
|
ز شوق نرگسِ مستِ بلندْ بالايى |
چو لاله با قَدَح افتادهْ بر لبِ جويم |
|
|
شدم فسانه به سرگشتگى كه ابروى دوست |
كشيده در خَمِ چوگان خويش چون گويم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٢، ص ٣١١.