جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١٢
|
نكرد آن همدم ديرين مدارا |
مسلمانان! مسلما [نا] ن! خدا را |
|
|
چنان بىرحم زد زخمِ جدايى |
كه گويى خود نبوده است آشنايى |
|
|
برفت وطبعِ خوش باشم حزين كرد |
برادر با برادر كى چنين كرد؟ |
|
|
مگر خضرِ مبارك پى تواند |
كه اين تنها بدان تنها رساند |
|
در اين قسمت خواجه را آتش فراق بدان داشته كه گلههاى عاشقانه از محبوب نمايد. مىگويد: اى مسلمانان! همدم ديرين و ازلىام با من مدارا نفرمود و به هجرانم مبتلا ساخت. براى خدا، به ديده ترحّم به من بنگريد و روزگار مرا و شعلههاى آتش درونىام را بنگريد، ببينيد دوست چگونه از من جدايى گرفت و بى رحمانه تيغ و زخم جدايىام زد به گونه اى كه گويا با من آشنا نبوده، و چنان از ديده دلم نهان گرديد و طبع روانم را كه گوياى حقايق و توصيف جمال او بود، محزون ساخت كه ديگر نمى توانم شمّه اى از كمالاتش را به بيان آرم. حال گمان نمىكنم اين جدايى به وصال مبدّل گردد، مگر آنكه دست توسّل به دامن بندگان خاصّش (رسول اللَّه ٦، و يا علىّ ٧، و يا يكى از اولادش :، و يا استاد طريق خويش) زنم، تا مرا كه تنهاى در عشقش مى باشم بدان يگانه بىهمتاى در ذات و كمالات؛ كه: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ.»[١]: (چيزى همانند او نيست.) رسانند. در جايى مى گويد:
[١] - شورى: ١١.