جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١٣
|
دردا! كه از آن آهوىِ مشكينِ سِيَهْ چشم |
چون نامه بسى خونِ دلم در جگر افتاد[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
سينه مالامالِ درد است اى دريغا! مرهمى |
دل زتنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
|
چشمِ آسايش كه دارد زين سپهر گرم رُو؟ |
ساقيا! جامى بياور تا برآسايم دمى |
|
|
در طريق عشقبازى، امن و آسايش خطاست |
ريش باد آن دل! كه با دردِتو جويد مرهمى |
|
|
اهل كامِ آرزو را سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد جهان سوزى نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست |
عالَمى از نو ببايد ساخت وز نو آدمى[٢] |
|
|
تو گوهر بين و از خرمهره بگذر |
ز طرزى كآن نگردد شُهره بگذر |
|
اى خواجه! و يااى سالك! همان گونه كه قلع و روى نمى توانند معرِّف عظمت معدن باشند، عالم طبيعت كه مظاهر كمالات حضرت دوستند، ممكن نيست او را به كمال و جمال به تو آشنايى دهند؛ كه:
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ، فَأجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ. كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟! أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مالَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ، حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمتى بَعُدْتَ، حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْك؟!»
[٣]: (بار الها! تردّد و توجّهام در آثار و موجودات موجب دورىات مى گردد، پس با خدمت و بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد [تمام وجود و توجّه] مرا به خويش متمركز گردان، با چيزى كه در وجود خويش نيازمند توست، چگونه مى توان بر تو رهنمون شد؟! آيا براى غير تو آن ظهورى است كه براى تو نيست تا آن آشكار كننده تو باشد؟ چه هنگام غايب بوده اى تا محتاج آن باشى كه راهنمايى بر تو رهنمون شود؟ و كى دور بودهاى، تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٢، ص ١٢٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٣.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.