جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٤ - غزل ٥٤٥ به فراغ دل زمانى، نظرى به ماهرويى
|
دل من شد و ندانم، چه شد آن غريبِ ما را؟ |
كه گذشت عمر و نامد، خبرى ز هيچ سويى |
|
اى دوست! در فراقت بىتاب گشتم و دل خويش را از دست دادم، عمرى است از هيچ كس و هيچ طريقى خبر از تو ندارم درنتيجه بخواهد بگويد:
«إلهى! ... وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها إلّالِقاؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقرارى لايَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفَتى لايَرُدُّها إلّارَوْحُكَ.»
[١]: (معبودا! ... و سوز درونىام را جز ملاقاتت فرو نمى نشاند، و چيزى جز نگريستن به روى [اسماء و صفات] ات بر شوقم به تو آب نمى پاشد، و قرارم جز در نزديكى و قرب به تو آرام نمى گيرد، و افسوس و اندوهم را جز نسيم [و يا رحمت] ات برطرف نمى كند.) در جايى هم مى گويد:
|
به جانِ پيرِ خرابات و حقِّ صحبت او |
كه نيست در سرِ من، جز هواى خدمت او |
|
|
بهشت اگرچه نه جاىِ گناه كاران است |
بيار باده، كه مستظهرهم به رحمت او |
|
|
چراغِ صاعقه آن شراب روشن باد! |
كه زد به خرمنِ من، آتشِ محبّت او |
|
|
بيار باده، كه دوشم سروشِ عالَمِ غيب |
نويد داد، كه عام است فيضِ رحمت او[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
نَفَسم به آخر آمد، نظرم نديد سيرت |
بجز اين نماند ما را، هوسىّ و آرزويى |
|
محبوبا! آرزوى من آن بود كه همواره ببينمت، ولى افسوس! كه عمرم به پايان رسيد و به اين آرزوى خود نرسيدم و جز هوسى در خاطرهام نماند. بخواهد بگويد:
«أسْأَلُكَ أنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ. وَها! أنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[٣]: (از تو مسئلت دارم كه.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٥، ص ٣٥٨.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.