جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٩ - غزل ٥٥٠ تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى
|
مكن عتاب از اين بيش و جور بر دلِ من |
بكن هر آنچه توانى، كه جاى آن دارى |
|
معشوقا! هر آنچه خواهى با من بنما؛ زيرا تو مالك على الاطلاق بندگان خودى؛ كه: «أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[١]: (آگاه باشيد! كه [عالَم] خلق و امر از آنِ اوست.- همچنين: «وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»[٢]: (و امر خداوند شدنى است.- نيز:
٣٦٩٤
«هُوَ المالِكُ لِما مَلَّكَكَ، وَ القادِرُ عَلى ما عَلَيْهِ أقْدَرَكَ.»
[٣]: (اوست مالك [حقيقى] تمام آنچه را كه تو را مالك [اعتبارى] آن قرار داده، و اوست تواناى [واقعى] بر تمام آنچه كه تو را بر آن توانا و قادر گردانيده.) ولى عتاب و جورت را بر من روا مدار كه دل و عالم خيالى و عنصريم را تاب و تحمّل آن نخواهد بود، و خود مرا ضعيف و ناتوان فرموده اى كه «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ»[٤]: (خداوند شما را از سستى و ناتوانى آفريده.)
|
به اختيار، اگرت صدهزار تيرِ جفاست |
به قصدِ جانِ منِ خسته، در كمان دارى |
|
باز خواجه در اين بيت، صورتاً در مقام گله گذارى است؛ ولى نهايت مطلوب خود را با اين بيان اظهار مى كند و مى گويد: اى دوست! اگرچه همواره جفاهاى خود را برايم اختيار مى كنى، باكى نيست؛ زيرا مى دانم كمال و وصالم جز به آن حاصل نمى شود، و تا جفا نكشم و به كلّى از خود رسته نگردم به قُربت راه نخواهم يافت: در جايى مى گويد:
|
دلا! بسوز، كه سوزِ تو كارها بكند |
دعاىِ نيم شبى، دفع صد بلا بكند |
|
|
عتاب يار پرى چهره، عاشقانه بكش |
كه يك كرشمه، تلافىّ صد جفا بكند |
|
[١] - اعراف: ٥٤.
[٢] - احزاب: ٣٧.
[٣] - بحارالانوار، ج ٣، ص ٧٥.
[٤] - روم: ٥٤.