جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤١ - غزل ٥٦٩ صوفى! بيا كه شد قدح لاله پر ز مى
شَهِدْنا»[١]: (آرى، گواهى مى دهيم.) گويى كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ»[٢]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه خدا و رسولش براى آنچه مايه حيات و زندگانىتان است شما را مى خوانند، بپذيريد.- نيز:
٣٨١١
«ألا مُسْتَعِدَّ لِلِقاءِ رَبِّهِ قَبْلَ زُهُوقِ نَفْسِهِ؟»
[٣]: (آيا كسى نيست كه پيش از بيرون آمدن جانش [از بدن]، براى ملاقات پروردگارش آماده شود؟) اينجاست كه غم جهان فانى و مشكلات بعد از اين جهان از دلت خواهد ريخت. در جايى مى گويد:
|
ما آزموده ايم در اين شهر بختِ خويش |
بايدبرون كشيد از اين ورطه رَخْتِ خويش |
|
|
گر موجْ خيزِ حادثه سر بر فلك زند |
عارف به آب تر نكند رَخْتِ پَخْتِ خويش |
|
|
خواهى كه سخت و سستِ جهان بر تو بگذرد |
بگذر زعهدِ سست و سخنهاى سختِ خويش[٤] |
|
|
حشمت ببين و سلطنتِ گُل كه گستريد |
فرّاشِ باد، هر وَرَقى را به زيرِ پى |
|
زاهدا! ملاحظه كن نسيم صبح و فرّاش باد صبا را كه با وزيدنش ورقهاى گل را از غنچگى و پوشيدگى برملا مى كند. تو هم اگر مى خواهى مظاهر عالم از غنچه بودن بيرون آيند و حقيقت خود را بر تو مكشوف سازند، به انتظار آن نسيمها و نفحات سحرگاهان باش تا چون وزيدن گيرد از آن بهرهمند گردى و حضرت محبوب را در مظاهر و با مظاهر و از ملكوتشان جلوه گر ببينى. در جايى مى گويد:
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - انفال: ٢٤.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٥، ص ٢٦٢.