جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٥ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
٣٩١٩
الآفاتِ.»
[١]: (دنيا، جايگاه آفتها و آسيبهاست.- نيز:
٣٩٢٠
«ألدُّنْيا لاتَصْفُو لِشاربٍ، وَلا تَفى لِصاحِبٍ.»
[٢]: (دنيا براى هيچ نوشنده اى بىآلايش و ناب نگشته، و به هيچ همراهى وفا نمىكند)، «گر امتحان بكنى مِىْ خورىّ و غم نخورى.»
|
به يُمن همّتِ حافظ اميد هست كه باز |
أرى اسامِرُ لَيْلاىَ لَيْلَةَ الْقَمَرِ[٣] |
|
چنانكه اى خواجه! همّت را بدرقه راه خويش قرار دهى، اميد آن را داشته باش كه بازش ببينى و در روشنايى ديدارش قصّه و غصّه شامهاى هجرانت را با حضرت دوست بازگو شوى. در جايى مى گويد:
|
تو خود حيات دگر بودى اى زمان وصال! |
خطا نگر كه دل امّيد در وفاى تو بست |
|
|
هم ازنسيم تو روزى گشايشى يابد |
چوغنچه هركه دلِ خويش در هواى توبست[٤] |
|
[١] ( ١- ٢). غرر و درر موضوعى، باب الذّنيا، ص ١٠٦.
[٢] ( ١- ٢). غرر و درر موضوعى، باب الذّنيا، ص ١٠٦.
[٣] - مىبينم كه در شب مهتاب با[ محبوبهام] ليلى در شب سخن مى گويم.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧، ص ٦٩.