جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٧ - غزل ٥٤٧ بلبل ز شاخ سرو، به گلبانگ پهلوى
عيش ميسّر مى شود؟! لذا مى گويد:
|
درويشم و گدا و برابر نمى كنم |
پشمينْ كلاهِ خويش، به صد تاج خسروى |
|
حال كه مرا چنين شهودى با دوست رُخ داده، آن را با صد تاج پادشاهى برابر نمىكنم. اين همان فقرى است كه گفته اند رسول خدا ٦ فرموده:
٣٦٨٣
«ألْفَقْرُ فَخْرى، وَبِهِ أفْتَخِرُ عَلى سآئِرِ الأنْبِيآءِ وَالمُرْسَلينَ.»
[١]: (فقر و نادارى [موجب] فخر و بالندگى من است، و بدان بر تمام پيامبران و رسولان افتخار مى نمايم.) در جايى مى گويد:
|
سحرم، هاتفِ ميخانه، به دولت خواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچوجَمْ جرعه مِىْ كش، كه ز سرِّ ملكوت |
پرتوِ جامِ جهانْ بين، دهدت آگاهى |
|
|
اگرت سلطنتِ فقر ببخشنداى دل! |
كمترين مُلكِ تو از ماه بود تا ماهى |
|
|
اى سكندر! بنشين و غم بيهوده مخور |
كه نبخشند تو را آبِ حيات از شاهى[٢] |
|
|
اين قصّه عجب شنو از بختِ واژگون |
ما را بكُشت يار به انفاسِ عيسوى |
|
محبوب، چون حيات واقعى مرا در نيستى مى دانست، به فقر و تهيدستىام مبتلا ساخت و از اسباب دنيوى بىبهره نمود، تا يكسره بدو منقطع شوم و به مقام واقعى خويش واصل گردم؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٣]: (براستى كه جانشنى براى خود در زمين قرار مى دهم.- نيز: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ، إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»[٤]: (و جنّ و انس را نيافريدم، جز آنكه مرا بپرستند.- همچنين:
٣٧٧٢
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ ... فَتَصِلَ
[١] - مستدرك الوسائل، ج ٢، ص ٢٧٩، از روايت ٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٩.
[٣] - بقره: ٣٠.
[٤] - ذاريات: ٥٦.