جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٥٦٥ زان مى صاف كز او پخته شود هر خامى
|
ساقى بيار باده كه ماهِ صيام رفت |
در دِهْ قَدَح كه موسمِ ناموس و نام رفت |
|
|
وقتِ عزيز رفت بيا تا قضا كنيم |
عمرى كه بىحضورِ صراحىّ و جام رفت |
|
|
مستم كن آنچنان كه ندانم زبى خودى |
در عرصه خيال، كه آمد كدام رفت |
|
|
زاهد غرور داشت، سلامت نبُرد راه |
رند از رَهِ نياز، به دار السّلام رفت[١] |
|
با اين همه:
|
گله از زاهد بدخو چه كنم؟ رسم اين است |
كه چو صبحى بدمد، در پىاش افتد شامى |
|
چنانچه به طريقه فطرتم آشنا سازى و از مجالست با زاهد دست كشم و از من رنجيده گردد، با او خواهم ساخت، اگرچه آزارم نمايد. چرا چنين نكنم؟ كه رسم دنيا بر اين بوده كه با اضداد آميخته، و نور و ظلمت، و شب و روز، هر دو را داشته؛ لذا سخن من با او اين است كه:
|
زاهد! تو دان و خلوتِ تنهايى و نياز |
عشّاق را حواله به عيشِ مدام رفت |
|
|
نقدِ دلى كه بود مرا، صرفِ باده شد |
قلبِ سياه بود و از آن در حرام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحتِ حافظ كه رَهْ نيافت |
گم گشته اى كه باده عشقش به كام رفت[٢] |
|
|
يارِ من چون بخرامد به تماشاىِ چمن |
برسانش زمن اى پيك صبا! پيغامى |
|
|
گو: حريفى كه شب و روزِ مِى صاف كشد |
بود آيا كه كند ياد ز دُرد آشامى؟ |
|
سر سخن خواجه در اين دو بيت با استاد و مرشد طريق است. بخواهد بگويد:
اى باد صبا! چون سحرگاهان راهنماى مرا در تماشاخانه مظاهر به مشاهده حضرت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.