جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨١ - غزل ٥٤٩ بيار باده و بازم رهان ز رنجورى
|
اديب! چند نصيحت كنى كه عشق مباز |
اگرچه نيست ادب اين سخن به دستورى |
|
آرى، آن كس كه بهره اى از عشق ندارد، سزاوار نيست عاشقان را از طريقى كه اختيار كرده و مى پيمايند منع كند؛ زيرا ايشان «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»[١]: (خداوند آنان را به دوستى گرفته، [درنتيجه] ايشان نيز دوستدار او شدند.- نيز: «قُلْ: إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ.»[٢]: (بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى نماييد تا خداوند شما را مورد محبّت خويش قرار دهد.) را نديدهاند. خواجه هم مى خواهد بگويد: اى واعظ! و يااى زاهد! واى آنكه در مقام ادب و راهنمايى من به طريق مستقيم برآمده اى چرا مرا از طريقه فطرى و عشق محبوب حقيقى كه آن هم خلاف نمىباشد منع مى نمايى؟ ادب آن نيست كه مرا با گفتارت از محبّت او محروم بدارى. علاوه:
|
به عشق زنده بُوَد جانِ مردِ صاحبدل |
اگر تو عشق ندارى، برو كه معذورى |
|
اديبا! دلى كه محبّت حضرت دوست در آن نباشد، مرده اى است متحرّك، جان عاشقان همواره در خيال ديدن رخسار او و انتظار مشاهدهاش زنده مى باشد. «اگر تو عشق ندارى، برو كه معذورى.» كه:
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أشْجارُ الشَّوْقِ إلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ، فَهُمْ إلى أوْكارِ الأفْكارِ [الأذْكارِ] يَأْوُونَ، وَفى رِياضِ القُرْبِ وَالمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ، وَمِنْ حِياضِ المَحَبَّةِ بِكَأْسِ المُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ.»
[٣]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه نهالهاى شوق به تو در باغ دلشان سبز و خرّم [يا: پايدار] گشته، و سوز و محبتت شراشر قلب ايشان را فرا گرفته، پس به.
[١] - مائده: ٥٤.
[٢] - آل عمران: ٣١.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.