جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٤ - غزل ٥٩٨ به چشم مهر اگر با من مهام را يك نظر بودى
|
كنون چه چاره؟ كه در بحرِ غم به گردابى |
فتاده كشتى صبرم ز بادبانِ فراق |
|
|
چگونه دعوىِ وصلت كنم به جان كه شده است |
تنم كفيلِ قضا و دلم ضمانِ فراق[١] |
|
|
همش مِهر آمدى بر من، زِمِهر آن شاهِ خوبان را |
گر از دردِ دلِ زارم، يكى روزش خبر بودى |
|
كنايه از اينكه: اگر معشوقم را خبر از حال و درد دل من مى بود، هموارهام مورد الطاف بىپايان خود قرار مى داد. (سخنى است عاشقانه) بخواهد با اين بيان تمنّاى ديدار او را نموده و بگويد:
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟ وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟ أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟»
[٢]: (معبودا كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نااميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد نمى شناسم؟!- بگويد:
|
مرا به وصل توگر ز آنكه دسترس باشد |
دگر ز طالعِ خويشم چه ملتمس باشد؟ |
|
|
اگر به هر دو جهان يك نَفَس زنم با دوست |
مرا زهر دو جهان حاصل آن نَفَس باشد |
|
|
خوش است باده رنگين و صُحبتِ جانان |
مدام حافظِ بىدل در اين هوس باشد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
به وصلش گر مرا روزى ز هجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى! چه خوش بودى اگر بودى! |
|
اگر دوست مرا روزى از هجران مى رهانيد و فرصت ديدارش مى داد، چه مبارك ساعت و روزگارى خوش بود آن لحظات! به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٤.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٢، ص ٢٠٣.